جرالدین وایس ؛ زنی که وال‌استریت فکر می‌کرد یک مرد است .

جرالدین وایس ، زنی که وال‌استریت فکر می‌کرد یک مرد است!

 

سال‌ها قبل از اینکه نام جرالدین وایس در دنیای سرمایه‌گذاری شناخته شود ، او فقط یک زن جوان بود که با یک سؤال ساده اما مهم روبه‌رو شده بودد :

آیا واقعاً می‌توانم در دنیایی که مردان آن را اداره می‌کنند، یک سرمایه‌گذار موفق باشم؟

سال‌های دهه ۱۹۶۰ را تصور کنید.

وال‌استریت دنیای امروز نبود.

اتاق‌های معامله، دفاتر کارگزاری و محافل سرمایه‌گذاری تقریباً به‌طور کامل در اختیار مردان بود. اگر زنی وارد این فضا می‌شد، احتمال اینکه حرفش جدی گرفته شود بسیار کمتر از امروز بود.

جرالدین وایس این را خیلی زود فهمید.

او به بازار سهام علاقه داشت. بازار را مطالعه می‌کرد، گزارش‌های شرکت‌ها را می‌خواند و درباره ارزش سهام تحقیق می‌کرد.

اما یک مشکل وجود داشت.

هیچ‌کس حاضر نبود به یک زن اعتماد کند.

وایس تلاش کرد وارد دنیای حرفه‌ای سرمایه‌گذاری شود.

اما هر بار که برای موقعیت‌های مرتبط با سرمایه‌گذاری اقدام می‌کرد، با همان مانع قدیمی روبه‌رو می‌شد :

این کار برای یک زن مناسب نیست

شاید امروز شنیدن چنین جمله‌ای عجیب به نظر برسد، اما در آن زمان واقعیت بسیاری از محیط‌های مالی همین بود.

جرالدین اما یک تصمیم گرفت.

اگر مشکل این بود که مردم نمی‌توانستند به یک زن اعتماد کنند، پس اجازه می‌دادند فقط نتایج کارش صحبت کنند.

در سال ۱۹۶۶، او شروع به انتشار یک نشریه سرمایه‌گذاری کرد:

Investment Quality Trends

اما یک نکته عجیب وجود داشت!

روی نشریه نام کامل او نوشته نشده بود.

او از نام G. Weiss استفاده می‌کرد.

نه Geraldine Weiss.

نه تصویری از خودش.

نه توضیحی درباره اینکه نویسنده یک زن است.

فقط :

G. Weiss

چرا؟

چون وایس می‌دانست اگر سرمایه‌گذاران بفهمند نویسنده یک زن است، ممکن است قبل از اینکه حتی یک تحلیل او را بخوانند، درباره اعتبارش قضاوت کنند.

و اینجا داستان جالب می‌شود.

او تصمیم گرفت با بازار وارد بحث نشود.

با منتقدان بحث نکرد.

به کسی ثابت نکرد که من هم می‌توانم.

فقط شروع کرد به منتشر کردن تحلیل‌های خودش.

و زمان گذشت.

ماه‌ها...

سال‌ها...

نشریه Investment Quality Trends به فعالیت خود ادامه داد و تحلیل‌های وایس توجه سرمایه‌گذاران بیشتری را به خود جلب کرد.

او به‌جای اینکه هر روز دنبال هیجان بازار باشد، روی یک فلسفه مشخص تمرکز کرده بود:

کیفیت شرکت‌ها، سود تقسیمی و قیمت مناسب.

روش او بیشتر از اینکه بر پیش‌بینی لحظه‌ای قیمت‌ها متکی باشد، بر پیدا کردن شرکت‌های باکیفیت و خرید آن‌ها در شرایطی متمرکز بود که قیمت نسبت به ارزش تاریخی آن‌ها جذاب باشد.

وایس به مرور زمان نشان داد که می‌توان بدون دنبال کردن هر موج بازار، بدون پیش‌بینی دائمی آینده و بدون معامله‌گری هیجانی، یک رویکرد منظم برای سرمایه‌گذاری داشت.

اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود.

آیا خوانندگان می‌دانستند G. Weiss یک زن است؟

سال‌ها این موضوع برای بسیاری از آن‌ها مشخص نبود.

برخی حتی تصور می‌کردند نویسنده مرد است.

و شاید همین دقیقاً چیزی بود که وایس می‌خواست.

او نمی‌خواست کسی به خاطر زن بودنش به او اعتبار بدهد.

نمی‌خواست کسی از روی ترحم حرفش را گوش کند.

می‌خواست یک چیز را ثابت کند:

اگر تحلیل درست باشد، نتیجه خودش صحبت خواهد کرد.

سال‌ها بعد، هویت او دیگر یک راز نبود.

نام Geraldine Weiss به یکی از نام‌های شناخته‌شده در حوزه سرمایه‌گذاری تبدیل شد و به او لقب The Grand Dame of Dividends داده شد ؛ بانوی بزرگ سود تقسیمی.

اما شاید مهم‌ترین بخش داستان او، موفقیت مالی‌اش نباشد.

بلکه چیزی باشد که از همان ابتدا یاد گرفت :

بازار اهمیتی نمی‌دهد شما چه کسی هستید.

بازار به مدرک شما اهمیت نمی‌دهد.

به اعتمادبه‌نفس شما اهمیت نمی‌دهد.

به اینکه چند ساله هستید اهمیت نمی‌دهد.

حتی به اینکه دیگران درباره شما چه فکری می‌کنند هم اهمیت نمی‌دهد.

در نهایت، چیزی که باقی می‌ماند تصمیم و نتیجه است.

و این دقیقاً همان چیزی است که داستان Geraldine Weiss را برای یک تریدر امروزی جذاب می‌کند.


جرالدین وایس دقیقاً چگونه سرمایه‌گذاری می‌کرد؟

 

وایس بیشتر به خاطر تمرکز روی سهام باکیفیت، سود تقسیمی و ارزش‌گذاری نسبی شناخته می‌شد.

او به جای اینکه دائماً بپرسد ، فردا بازار بالا می‌رود یا پایین؟

سؤال متفاوتی می‌پرسید :

آیا قیمت فعلی این شرکت نسبت به کیفیت و سابقه آن جذاب است؟

این تفاوت بسیار مهم است.

چون یک معامله‌گر یا سرمایه‌گذار احساسی معمولاً به دنبال پیش‌بینی است.

اما یک معامله‌گر حرفه‌ای باید بتواند با احتمالات کار کند.

وایس برای تصمیم‌هایش چارچوب داشت.

همین موضوع یکی از مهم‌ترین درس‌های داستان اوست.


اولین درس جرالدین وایس : به جای نظر ، سیستم داشته باش

فرض کن دو تریدر داریم.

تریدر اول می‌گوید :

به نظرم طلا الان میره بالا.

تریدر دوم می‌گوید :

طبق سیستم من، اگر شرایط A و B و C اتفاق بیفتد، وارد می‌شوم ، در غیر این صورت هیچ معامله‌ای نمی‌کنم.

کدام یک حرفه‌ای‌تر رفتار می‌کند؟

بدون شک دومی.

چرا؟

چون نظر شخصی قابل تغییر است.

امروز ممکن است فکر کنی بازار صعودی است.

فردا یک کندل نزولی ببینی و نظرت عوض شود.

اما سیستم، اگر درست طراحی شده باشد، به تو می‌گوید:

چه زمانی معامله کنی و چه زمانی معامله نکنی.

این همان چیزی بود که در رویکرد وایس اهمیت داشت.


دومین درس : لازم نیست همیشه در بازار باشی

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات تریدرهای تازه‌کار این است که فکر می‌کنند:

اگر امروز معامله نکنم، یعنی فرصت را از دست داده‌ام.

اما واقعیت برعکس است.

بازار فردا هم باز است.

هفته آینده هم باز است.

ماه آینده هم فرصت خواهد داشت.

تریدر حرفه‌ای مجبور نیست در هر حرکت بازار شرکت کند.

گاهی بهترین تصمیم، هیچ کاری نکردن است.

این طرز فکر یکی از تفاوت‌های اصلی بین معامله‌گری حرفه‌ای و معامله‌گری هیجانی است.


سومین درس : نتیجه کوتاه‌مدت تو را فریب ندهد

فرض کن یک تریدر امروز ۵ معامله انجام داده و هر ۵ معامله را برده است.

آیا می‌توانیم بگوییم او تریدر خوبی است؟

نه.

همان‌طور که اگر فردا سه معامله را ببازد، نمی‌توانیم بگوییم تریدر بدی است.

موفقیت در بازار باید در یک نمونه بزرگ از معاملات بررسی شود.

این دقیقاً همان جایی است که ذهنیت حرفه‌ای شکل می‌گیرد.

به جای اینکه بگویی: این معامله چرا ضرر کرد؟

باید بپرسی:

آیا من طبق سیستمم عمل کردم؟

اگر پاسخ مثبت است، یک ضرر لزوماً مشکل نیست.


داستان Geraldine Weiss یک درس بزرگ برای هر تریدر دارد

شاید جذاب‌ترین قسمت داستان وایس این باشد که او تلاش نکرد بازار را مجبور کند که او را بپذیرد.

او فقط تصمیم گرفت آن‌قدر خوب باشد که نتیجه کارش قابل انکار نباشد.

و این ذهنیت برای هر کسی که وارد بازارهای مالی می‌شود ارزشمند است.

اگر تازه وارد فارکس شده‌ای، شاید هنوز کسی تو را جدی نگیرد.

شاید چند معامله بد داشته باشی.

شاید حتی خودت هم گاهی به توانایی‌هایت شک کنی.

اما یک چیز را فراموش نکن :

بازار قرار نیست به تو اعتمادبه‌نفس بدهد.

این تو هستی که باید با آموزش، تمرین، بک‌تست، مدیریت ریسک و اجرای مداوم سیستم، اعتمادبه‌نفس واقعی بسازی.

اعتمادبه‌نفس واقعی از این جمله نمی‌آید:

من فکر می‌کنم این معامله برنده می‌شود.

از این جمله می‌آید :

حتی اگر این معامله ببازد، من می‌دانم چرا وارد شدم و می‌دانم بعد از آن چه کار خواهم کرد.

این تفاوت بین یک قمارباز و یک معامله‌گر سیستماتیک است.


پایان داستان

Geraldine Weiss سال‌ها در بازاری فعالیت کرد که در ابتدا حاضر نبود او را جدی بگیرد.

او به جای جنگیدن با این واقعیت، راه خودش را پیدا کرد.

نامش را مخفی کرد.

کارش را انجام داد.

نتایجش را ثبت کرد.

و اجازه داد زمان قضاوت کند.

در نهایت، چیزی که باقی ماند نه جنسیت او بود، نه قضاوت دیگران.

بلکه کارنامه‌ای بود که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

و شاید این بهترین پایان برای داستان زنی باشد که زمانی مجبور شد نامش را پنهان کند تا حرفش شنیده شود.

جرالدین وایس به بازار ثابت نکرد که یک زن می‌تواند سرمایه‌گذار موفقی باشد.

او چیزی بزرگ‌تر را نشان داد:

وقتی سیستم، نظم و نتیجه داشته باشی، دیگر لازم نیست برای اثبات خودت زیاد حرف بزنی.

نتایج حرف می‌زنند.